html> دختر وپسر مامان

دختر وپسر مامان
 
قالب وبلاگ

سلام به همه مامانا

من در این وبلاگ تصمیم گرفته ام برخلاف وبلاگهای دیگر که از طریق روانشناسی سعی به حل مشکلاتمان دارند (البته با تمام احترام ویژه ای که برای اینگونه وبلاگ ها قائلم) از طریق هم فکری راه حل مشکلاتمان را پیدا کنیم.

من میخواهم حرف ها یا فکر ها یا حوادثی را که در طول روز برایمان پیش می اید و باعث ناراحتی و یا اشفته کردن افکارمان می شود را بیان کنم (البته باز هم در اینجا همکاری شما عزیزان را هم برای عنوان کردن این مسائل خواستارم) 

 بعد امیدوارم که با کمک گرفتن از نظراتی که شما عزیزان برایم می فرستید بتوانم جمع بندی کنم و از این طریق بتوانم به راه حل هایی برسیم که هم برای خودم و هم برای سایر مامان های نازنین هم به درد بخور باشد.

این نکته را هم متذکر شوم که بنده فوق لیسانس مهندسی برق دارم و هیچ گونه تخصصی در علم روانشناسی ندارم و فقط دوست دارم که از این طریق هم بتوانم خودم را از این روزمرگی در بیاورم و هم اینکه دوستان خوبی چون شما پیدا کنم و از همه مهمتر اینکه راه شاد زندگی کردن واقعی را پیدا کنم.

 

[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 11:37 ] [ مامان تنها ]

    سلام مامانای مهربون خیلی وقت بود که از نی نی وبلاگ دور بودم و سر گرم بچه هام.

حالا دیگه پسرم یک سال و پنج ماهه شده و دخترم هم سرش با درس و مدرسه کلاس اول گرمه.

من واقعا به کمکتون نیاز دارم احساس پوچی می کنم به نظرم هیچ کار به درد بخوری انجام نمی دهم .

باورتون نمیشه حتی بعضی شب ها که مثلا می خوابم دیگه دوست ندارم صبح بیدار شم تا روزی به شدت تکراری را از سر بگیرم.

لطفا به من نگید که تو بزرگترین کار را می کنی که بچه هات رو بزرگ می کنی .

به نظرم این احساس پوچی روی بزرگ کردن بچه هام هم روز به روز داره اثر بیشتری میذاره و واقعیت اینه که توی خونمون خوشحالی واقعی وجود نداره و من به شدت از این موضوع رنج می برم.

من فوق العاده تنهام یعنی به غیر از خودم و بچه هام هیچکس دیگه ای رو ندارم شاید بپرسید پس همسرم چی.

متاسفانه ایشون فقط به فکر کار کردن هستن و تقریبا تمام وقت کار می کنند.

از قسمت پدر بودن فقط وقتی خونه می اد یه بوس نصیب بچه هاش میشه و بس.

بعد از دوران دبیرستان دیگه هیچ دوستی نداشتم . همه چیز از یادم رفته .جدیدا فقط با تمیز کردن خانه از صبح تا شب وقت می گذرانم.

همین دیشب با همسرم در مورد عوض کردن خانه داشتیم حرف می زدیم که به من گفت این دفعه یک خونه دویست متری میگریم گفتم خیلی بزرگه می خواهیم چکار گفت اخه این طوری دیگه تو توی یک روز نمیرسی تمام خونه رو تمیز کنی و حسابی سرت گرم میشه. میبینید کارم به جایی رسیده که منو مسخره میکنه در صورتی که واقعا برای من ارزش قایل بود و قبلا در مورد مهم چیز نظر من براش خیلی مهم بود.

من خیلی بدبختم که کارم به اینجا رسیده با وجود تحصیلات خوبی که داشتم چون همسرم مخالف کار بیرون بود و انصافا هیچ نیاز مالی هم نداشتیم من هم قبول کردم و خانه نشین شدم و الان خیلی معذرت می خواهم ببخشید با توی خونه موندن به یک انسان عقب افتاده از همه جا بی خبر تبدیل شدم در صورتی که قبلا ادمی بودم که به جرات می تونم بگم در مورد هر که پیش میامد من اطلاعات خوبی داشتم.

واقعا چرا جامعه ما برای یک زن خانه دار ارزشی قایل نیست .

حرفام خیلی از این شاخه به اون شاخه شد ولی واقعا دلم گرفته هیچ ارزویی توی زندگیم ندارم فقط خسته ام.

همسرم به هیچ عنوان درکم نمی کنه در مورد مسایل بچه ها و خونه هیچ کمکی به من نمیکنه.

خواهش میکنم خواهش میکنم اگر مطلبم را خوندید و می تونید کمکم کنید برام بنویسید که چکار کنم.

به نظر شما با وجود دو تا بچه این سنی من چکار می تونم بکنم .

ضمنا این را هم بگم که وقتی به همسرم میگم من چکار کنم میگه مثل مامانای دیگه اونا چکار می کنند تو هم همون کارا رو انجام بده واقعا شما چکار می کنید چطور خودتون رو شادحفظ می کنید و چکار می کنید که توی جامعه حضور داشته باشید.

بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم و باز هم خواهش می کنم کمکم کنید چون زندگیم فوق العاده بی رنگ و سرد شده و متاسفانه این ناراحتی هام روز به روز بیشتر داره به بچه هام منتقل میشه و همین امر هم باعث احساس گناه بیشتر و اینکه تقصیر منه را در درونم شدت میبخشه.

 

[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 15:05 ] [ مامان تنها ]

سلام به همه مامانا

من یه مامان تنهام شاید به خودتون بگید چه مامان بدی اما من با وجود داشتن دو تا بچه همیشه احساس تنهایی میکنم نمی دونم نظر شما چیه اما وقتی این مطلب رو په همسرم می گم اون میگه تو دو تا بچه داری همیشه با همید اما به نظر من هر چیزی جای خودش .

من دوست دارم بعضی اوقات کسی باشد که بهش زنگ بزنم باهاش قرار بذارم بریم خرید وقتی دلم گرفت باهاش درد دل کنم اما متاسفانه چنین کسی برای من وجود ندارد اگر این حرف ها را به همسرم بگویم او میگوید دلت خوشه الان باید فقط کار کرد البته اینو بگم اصلا ادم بدی نیست خیلی هم دوستش دارم هم همسر خوبیه هم یه پدر خوب و مهربون اما هیچ وقت برای حرفهایی که من وقتی دلم میگیره و به کسی احتیاج دارم وقت نمی ذاره در واقع به نظرش وقت تلف کردنه .

به طور اتفاقی با نی نی وبلاگ اشنا شدم و در واقع تصمیم گرفتم که یه وبلاگ درست کنم تا شاید این طوری بتونم دوستایی برای خودم پیدا کنم . حقیقت اینه که شاید تمام مادرهایی که اینجا وبلاگ دارن برای بچه هاشون این کارو کردن ولی من اول برای خودم این کارو کردم تا شاید با این کار خوشحالی از دست رفتمو پیدا کنم و اون وقت برای بچه های گلم هم بنویسم اما اینو هم بگم که با وجود تمام این حرف ها به اندازه تمام دنیا دوستشون دارم و همیشه شکر گذار خدا بودم که دو تا گل ناز به من هدیه داده که  فقط به عشق بودن اونها زندگی میکنم. 

نمی دونم نظر شما چیه اما به نظر من شاد زندگی کردنو بلد نیستیم الان هم که باب شده تا کسی از این حرفها بزنه میگن بیچاره افسردگی گرفته .

اگر شما با نظر من مخالفید میشه بگید چطوری باید شاد بود وقتی که هیچ دلیلی برای شاد بودن نیست.

هر روز و هر روز کار های تکراری بدون هیچ تنوعی شاید شما فکر کنید که من تا حالا هیچ کاری برای فرار از این روز مرگی نکرده ام اما برخلاف تصورتان من کسی هستم که میشه گفت ده ها و شاید صدها کاری را که شاید باعث تنوع در زندگی شود را انجام داده ام  ده ها جلد کتاب در مورد زندگی خانواده عشق و.... خوانده ام ولی بعد از مدتی دوباره سر جای اولم برگشته ام.

 به نظر خودم این ها همه از همان حس تنهایی که در وجودم لانه کرده نشات می گیرد امیدوارم که با کمک شما مامانهای نازنین بتونم به یه مامان شاد واقعی تبدیل بشم.

راستش را بخواهید قبلا که بچه ها کوچکتر بودن میشد یه جوری تظاهر به شاد بودن بکنم اما الان دیگه تا برای چند لحظه برم توی افکار خودم دخترم سریع می فهمه و میگه مامان چرا ناراحتی.

این قدر حرف دارم که یادم رفت بگم من یک دختر شش ساله و یک پسر هشت ماهه دارم .

امیدوارم که با این کاری که امروز شروع کردم بتوانم از لاک تنهایی خودم برای همیشه بیرون بایم و مثل شما ها یک وبلاگ قشنگ و شاد برای بچه هام درست کنم و خاطرات قشنگ بزرگ شدنشونو براشون ثبت کنم.

اینو هم بگم که این حرف هایی که زدم خیلی کلی بود و قصد دارم در اینده جزیی تر با هم حرف بزنیم و یه راه حل خوب و مطمین پیدا کنم که شاید برای صدها مادر و زن دیگه هم مفید باشه البته با کمک شما دوستای نازنین نی نی وبلاگی.

 

[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 12:31 ] [ مامان تنها ]

سلام به همه مامانا

در دوران تحصیل همیشه بچه درس خوان و زرنگی بودم و همیشه مورد توجه معلمهای مدرسه بودم.

در دوران ابتدایی ارزویم این بود که بتوانم برای دوره راهنمایی به مدرسه تیزهوشان بروم  اما برخلاف سعی که کردم موفق نشدم.

این ارزو در دل من ماند تا دوباره برای دبیرستان این تلاش را کردم اما باز هم نتوانستم.

و باز هم این ارزو در دل من ماند تا زمان شرکت در کنکور اما با تمام سعی و تلاشی که کردم و در عین نا باوری خودم و دیگران باز هم چیزی را که یک عمر در ارزویش بودم را از دست دادم البته دانشگاه قبول شدم اما نه انجایی را که من می خواستم .

بگذریم به این ترتیب دوران تقریبا شش هفت ساله دانشگاه را هم پشت سر گذاشتم اما همچنان هم حسرت می خورم که چرا بهتر از این نشد و هیچ وقت به ان چیزی که می خواستم نرسیدم.

این افکار بیشتر اوقاتی که ناراحتی و خستگی مرا در بر گرفته  به سراغم می اید و در ان هنگام کاری به جز حسرت خوردن نمی توانم انجام دهم(نظر شما چیه)

 ولی معمولا شب که میشه و ارامش بیشتری دارم دلم می لرزه و به این فکر می کنم که خدا الان از دستم ناراحت میشه چون با وجود این همه لطفی که بهم داشته و حتی بسیاری چیزهایی را که فکر به دست اوردنشو حتی نمی کردم بهم داده پس چرا دوباره می رم سراغ گذشته.

حالا سوالی که اینجا برای من هر روز و هر روز پیش می اد اینه که چه کار کنم که سیستم فکریم این قدر خسته و پر از انرژی منفی نشه که دوباره برم سراغ فکر کردن به داستانی که برایتان تعریف کردم.

نمی دونم چند نفر از شما دو تا بچه دارید اما زحماتی را که برای بزرگ کردن یک بچه می کشید اصلا قابل ملاحظه با دو تا بچه نیست.

با طرح این سوال و کمک گرفتن از شما مادر های عزیز می خواهم این را هم بگم که به نظر خودم اولین راه حل برای فرار کردن از چنین افکاری و تبعات بسیار مخربی که نه تنها باعث از بین رفتن ارامش خودم بلکه تاثیر بسیار عمیق تری  بر روی خانواده ام مخصوصا بچه ها می گذارداین است که یاد بگیریم برای خودمان وقت بذاریم اما  متاسفانه یا من این وقت را ندارم و یا اینکه بلد نیستم البته با دیدن بسیاری از خانم هایی که باهاشون مواجهه میشم به این نتیجه هم رسیدم که کمتر کسی از ما خانم ها یاد گرفته که بتونه برای خودش وقت بذاره و معمولا کارهایی را که دوست داریم انجام بدیم برای خودمون دیگه به ارزو و حسرت تبدیل شده است اما من نمی خواهم این طوری زندگی کنم.

من به عنوان مثال از خودم شروع می کنم با وجود اینکه خانه دار هستم در طی شب که چندین مرتبه باید بیدار شوم به خاطر پسرم وقتی هم که اون اروم میگیره ساعت زنگ میزنه و باید دخترم را برای رفتن به مدرسه اماده کنم وقتی او برود شوهرم هم می رود و من می مانم و کلی کار و یه پسر کوچولو که دوست داره من همش بغلش کنم.

اگر شانس بیاورم که کمی بخوابد باید دست و پا شکسته کارهامو انجام بدم و ناهار و حاضر کنم تا دخترم از راه برسه حالا علاوه بر کارهای خانه غرغر های پسر کوچولو درس های دخترم و بهانه گیری اینکه من حوصله ام سر رفته بیا با من بازی کن هم اضافه شده  من برای خودم چکار کنم همین مطالبی را هم که اینجا می نویسم خط به خط از صبح تا شب طول میکشه منی که عاشق کتاب خوندن بودم و محال بود بدون کتاب خواندن بخوابم بعضی وقتا فکر می کنم اصلا خواندن یادم رفته از همه اینا بدتر اینه که کسی رو هم نداشته باشی یک بار بهت کمک کنه یا حداقل درد دلت را بشنوه .

حالا به من کمک کنید 

راهنمایی کنید

هر کاری از دستتون می اد برام انجام بدید...........

من باید چکار کنم؟

 

[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 12:30 ] [ مامان تنها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب